غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
455
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
فسق و ظلم كه از خواص او در خفيه واقع شدى بازخواست نكردى و بعد از چند سال از حكومت حاكم مصريان تمثالى به صورت عورتى بر سر راه او راست كرده رقعهء در دست آن پيكر نهادند و چون حاكم بدانجا رسيد آن رقعه را بستد و مطالعه فرمود در آنجا دشنام خود و آبا و اجداد مشاهده نمود لاجرم متغير گشته بنهب و حرق مصر اشارت كرد و بدان جهة نصف شهر ويران شد و در سنهء اثنى و تسعين و ثلاث مائه حاكم در قاهره معزيه مسجد جامع طرح انداخت و در ايام خلافت خويش مدارس بنا كرده علما و فقها را از موقوفات آن بقاع محظوظ و بهرهور ساخت و در زمان حاكم بموجب فرموده وى تمام سگان قلمرو او را كشتند مگر كلاب اهل صيد را و يكى از عادات حاكم آن بود كه رقعها نوشته و مهر بر آن نهاده در روز بار برافشاندى مضمون بعضى از آن نوشتها آنكه حامل رقعه را به اين مبلغ و مقدار انعام دهند و فحواى برخى آنكه دارنده را چنين عقوبت كنند و هركس رقعه خود را با مهر نزد امير باز بردى با وى بمضمون آن عمل كردى در روضة الصفا مسطور است كه در زمان خلافت حاكم شخصى كه خود را در نسب بهشام بن عبد الملك بن مروان ميرسانيد خروج كرد و ميان او و حاكم محاربات دست داده خارجى روى بوادى فرار نهاد و يكى از امراء عرب او را گرفته نزد حاكم فرستاد و حاكم فرمود تا آنشخص را دست و پاى بسته بر شترى نشاندند و حمدونهء را رديف او ساختند كه هرلحظه سيلى بر فقايش ميزد و به اين طريق او را گرد مصر برآورده چون خواستند كه خارجى را از شتر فرود آورند مرده بود نقل است كه حاكم در اواخر اوقات حيات خواهر خود را بامير الجيوش متهم كرده خواست كه هردو را سياست كند و امير الجيوش بر ما فى الضمير حاكم وقوف يافته جمعى را بر آن داشت كه او را بقتل رسانيدند و كان ذلك فى سنهء احدى عشر و اربعمائه گويند كه حاكم در علم نجوم بغايت ماهر بود و پيوسته مىگفت كه اگر فلان شب به من آسيبى نرسد عمر من از هشتاد سال تجاوز نمايد و او هرسحرى بر خرى نشسته به طرف كوهى كه در ظاهر مصر بود ميرفت و در سحر شب موعود نيز عزيمت آن كوه كرده مادرش درخواست نمود كه امشب از خانه بيرون مرو و حاكم لحظهاى بفرمودهء مادر تأمل نمود و بعد از آن بىتحمل شد و مادر را گفت اگر مرا از رفتن مانع شوى روح از بدنم مفارقت مىكند آنگاه از قصر خلافت بيرون خراميد و چون نزديك به آن جبل رسيد خيلى كه امير الجيوش در كمين نشانده بود او را از پاى درآوردند اوقات حياتش شصت و يكسال بود و زمان حكومتش بيست و پنجسال الظاهر لدين اللّه ابو الحسن على بن الحاكم بامر اللّه بعد از قتل پدر باتفاق اعيان مصر افسر سرورى بر سر نهاد و از غايت حسن سيرت ابواب معدلت بر روى سپاهى و رعيت بازگشاد در اوايل حال امير الجيوش را بدستور معهود صاحبمنصب امارت گردانيده و چون فى الجمله تمكنى پيدا كرد او را با عمه خود بقتل رسانيد و در سنه خمس عشر و اربعمائه در مصر قحط و غلائى عظيم روى نمود و مدت دو سال